اقتصاد ایرانی: همه از کمبود برق می گویند اما مشکل زمستان فقط کمبود نیروگاه نیست. مشکل شبکه ای است که باید همزمان با کمبود برق و کمبود گاز کنار بیاید، بدون اینکه مکانیزم مشخصی برای مدیریت این دو درگیری داشته باشد. در تابستان خاموشی به ابزاری برای مهار کمبود برق تبدیل می شود و در زمستان که گاز به اندازه کافی در دسترس نیست، قرار است همین ابزار بار دیگری را به دوش بکشد. سوال اینجاست که آیا با همان منطق تابستان می توان زمستان را پشت سر گذاشت؟
اقتصاد ایران:
تابستان امسال به گفته یکی از اعضای هیأت مدیره خانه صنعت، معدن و تجارت، خاموشی در برخی شهرک های صنعتی به بیست ساعت رسید. آن هم در شرایطی که پیش از این به گذراندن سال بدون وقفه اشاره شد. شکاف بین این وعده و آنچه اتفاق افتاد، تنها شکافی بین یک پیش بینی نادرست و یک واقعیت تلخ نیست. مشکل عمیقتر است: سیاستی که وعده میدهد، اما ظاهرا ظرفیت تحقق وعدهاش را ندارد.
اعداد نیز تصویر امیدوارکننده ای را ترسیم نمی کنند. بر اساس آمار منتشر شده متوسط خاموشی ناشی از عدم تولید و مدیریت بار از 3.64 دقیقه در روز در سال 1401 به 19.21 دقیقه در سال 1403 افزایش یافته است. افزایش بیش از پنج برابری. این ارقام با هر تعریفی که در محاسبه شاخص به کار می رود، نشانه ای از سخت شدن مدیریت تامین برق است. حال باید دید ارتشی که در تابستان برای جلوگیری از کمبود برق به محدود کردن مصرف متوسل میشود، در زمستان با کمبود سوخت چه راهی را در پیش خواهد گرفت.
جراحی را تصور کنید که برای هر بیماری فقط یک ابزار دارد: اره. طبیعی است که دیر یا زود همه مشکلات را با همان ابزار حل می کند. حتی اگر قیمت این محلول به بیمار آسیب برساند. مدیریت بار در شبکه برق کشور گاهی چنین تصویری به دست می دهد: به محض به هم خوردن تعادل تولید و مصرف، صنعت در ردیف اول محدودیت ها قرار می گیرد. این انتخاب ممکن است در کوتاه مدت ساده ترین راه باشد، اما سادگی یک تصمیم آن را به تصمیم درست تبدیل نمی کند.
صنعت فقط مجموعه ای از شمارنده ها و سوئیچ ها نیست. پشت هر واحد صنعتی، نیروی انسانی، مواد اولیه، تعهدات تجاری، بازار صادرات و زنجیره تولید و توزیع وجود دارد. تعطیلی کارخانه ممکن است مصرف برق را تا چند ساعت کاهش دهد، اما هزینه واقعی جای دیگری است: تولید از دست رفته، مواد اولیه هدر رفته، سفارشی که به موقع تحویل داده نمی شود و بازاری که به سادگی به رقیب واگذار می شود. هزینه ای که در صورتحساب اعزام نمایش داده نمی شود، لزوماً هزینه کمی نیست.
البته مسئولان شبکه هم استدلال هایی دارند که نمی توان به راحتی از کنار آن گذشت. قطعی های پیش بینی شده ممکن است با بهبود شرایط تولید یا کاهش مصرف برطرف شود و خروج ناگهانی چندین نیروگاه همیشه قابل پیش بینی نیست. از منظر عملیاتی، این توضیحات منطقی است. اما از منظر تولید، این سوال باقی می ماند: کارخانه ای که باید مواد اولیه بخرد، نیروی انسانی را سازماندهی کند و متعهد به تحویل سفارشات باشد، چگونه با برنامه زمانی کار می کند که تا آخرین لحظه تضمین نشده است؟
برای اپراتور شبکه، قطع احتمالی ممکن است یک سناریوی احتیاطی باشد. برای بنگاه اقتصادی، همین امکان می تواند به یک اختلال واقعی در برنامه تولید تبدیل شود. بخش خصوصی بیش از وعدههای عمومی به قوانین روشن نیاز دارد: محدودیتها باید تا حد امکان قابل پیشبینی باشد، صنایع حساس مانند غذا و دارو با سازوکارهای حفاظتی مناسب و نظارت و کنترل وضعیت فیدرهای صنعتی امکانپذیر باشد. مدیریت بحران تنها به معنای تصمیم گیری در لحظه بحران نیست. بخشی از آن فراهم کردن امکان برنامه ریزی قبل از بحران است.
مشکل را باید در سه سطح دید.
اول، همان محدودیت به جای اولویت بندی اقتصادی. همه صنایع دارای ارزش اقتصادی یکسانی نیستند و قطعی برق در همه آنها اثر یکسانی ندارد. واحدی که اشتغال گسترده ایجاد می کند، به زنجیره تامین چندین صنعت دیگر وابسته است یا سهم قابل توجهی در صادرات دارد، با واحدی که ارزش افزوده و پیوندهای اقتصادی محدودتری دارد، در جایگاهی قرار نمی گیرد. این به معنای معافیت بی قید و شرط صنایع بزرگ نیست. یعنی هزینه محدودیت باید اندازه گیری شود و بر اساس شاخص هایی مانند اشتغال، ارزش افزوده، صادرات، شدت مصرف انرژی و امکان جابجایی زمان تولید تصمیم گیری شود. توزیع مساوی کمبود لزوماً منصفانه نیست. گاهی اوقات فقط به معنای توزیع مساوی بی پروا است.
دوم، فاصله میان وعده های افزایش ظرفیت و نتیجه قابل اندازه گیری. در تابستان 1404 در گزارش های توسعه 7/4 گیگاوات ظرفیت خورشیدی تا تابستان 1405 از آن به عنوان یکی از راه های غلبه بر بحران برق یاد شده است. اما تابستان 1405 با کمبود اعلام شده حدود 13640 مگاوات سپری شد. این در مورد انکار انرژی خورشیدی یا دست کم گرفتن توسعه انرژی های تجدید پذیر نیست. مشکل نیاز به پاسخ در مورد نتیجه است. چقدر از ظرفیت وعده داده شده واقعا استفاده شد؟ چه مقدار از آن می تواند برق قابل اعتمادی را در ساعات اوج مصرف به شبکه ارائه دهد؟ سهمیه های ذخیره سازی و محدودیت های اتصال به شبکه چقدر بود؟
تا زمانی که تمایز واضحی بین ظرفیت اعلام شده، ظرفیت نصب شده و توان واقعی قابل تحویل در ساعات اوج مصرف ایجاد نشود، اعداد زیاد ممکن است به جای معیار موفقیت، پوششی برای ابهام باشند. در صنعت برق، آنچه مهم است فقط ظرفیت روی کاغذ نیست. برق در همان زمانی که شبکه به آن نیاز دارد تحویل داده می شود.
سوم، موضوعی که با سردتر شدن هوا اهمیت بیشتری پیدا می کند: ارتباط بین مدیریت برق و مدیریت گاز. در زمستان، نیروگاه ها برای تولید برق به سوخت نیاز دارند. اما در عین حال مصرف داخلی گاز نیز افزایش می یابد و تامین آن در اولویت قرار می گیرد. به این ترتیب کمبود گاز می تواند به محدودیت تولید برق تبدیل شود و عدم تعادل دو شبکه را به یکدیگر گره بزند. در چنین شرایطی، مدیریت بار به تنهایی مسئول نیست. تصمیم در مورد تخصیص سوخت، استفاده از سوخت مایع، آمادگی نیروگاه ها و اولویت تامین بخش های مختلف نیز تعیین کننده خواهد بود.
اگر کسری روزانه حدود 130 میلیون مترمکعب گاز براساس ارقام ارائه شده در گزارش های مربوطه مبنای ارزیابی قرار گیرد، ابعاد مشکل مشخص می شود. اما تاریخ و مبنای محاسبه این رقم باید دقیقا مشخص باشد. سوال اصلی این است که آیا برنامه یکپارچه ای برای مقابله با این وضعیت وجود دارد که تخصیص ذخایر گاز، سوخت مایع، آمادگی نیروگاه ها و محدودیت برق صنعتی را در کنار هم ببینیم؟ چه نهادی مسئول جمع بندی این ریسک و پاسخگویی به پیامدهای آن است؟ پاسخ روشن به این سوالات بخشی از آمادگی زمستانی کشور است.
در کنار این مسائل نباید از تفاوت عملکرد نیروگاه نیز غافل شد. واحدهای گازی ساده معمولاً بازده کمتری نسبت به نیروگاههای سیکل ترکیبی دارند. زیرا در سیکل ترکیبی از گرمای خروجی توربین گاز برای تولید برق نیز استفاده می شود. در نتیجه، تبدیل واحدهای واجد شرایط به سیکل ترکیبی میتواند تولید برق را بدون مصرف سوخت بیشتر افزایش دهد. البته میزان صرفه جویی بستگی به مشخصات فنی هر نیروگاه، شرایط بهره برداری و هزینه سرمایه گذاری دارد و نمی توان یک عدد را به همه واحدها تعمیم داد.
در فصل زمستان که هر متر مکعب گاز اهمیت دارد، تاخیر در ارتقای واحدهای مناسب تنها به معنای تاخیر در یک پروژه فنی نیست. این می تواند به معنای استفاده از سوخت بیشتر برای تولید همان مقدار برق باشد. به همین دلیل، برنامه تبدیل نیروگاه ها به سیکل ترکیبی باید با معیارهای مشخص، برنامه زمانی مشخص و گزارش پیشرفت قابل ارزیابی دنبال شود.
از این منظر تا قبل از پایان آبان ماه سه خواسته در دستور کار قرار گیرد.
ابتدا باید یک برنامه روشن برای مدیریت بار زمستانی منتشر شود که در آن قوانین محدودیت های برق صنعتی و اولویت های تامین سوخت مشخص باشد. هر جا امکان اعلام برنامه قطعی وجود ندارد باید سناریوها، شرایط اجرا و مهلت اطلاع رسانی به صنایع به صراحت بیان شود. “احتمال” نامیدن خاموشی ها نباید جایگزین مکانیسم های طراحی برای کاهش عدم اطمینان شود.
دوم، شاخص های اصلی آمادگی شبکه باید به صورت هفتگی در دسترس عموم قرار گیرد. از جمله وضعیت ذخایر سوخت مایع بر حسب روزهای مطمئن، سهم گاز تحویلی به نیروگاه ها، حد واقعی صنایع و تفاوت آن با برنامه اعلام شده. بدون چنین شاخص هایی، ارزیابی عملکرد به یک سری وعده ها و توضیحات پس از واقعیت محدود می شود.
سوم، مسئولیت هماهنگی ریسک سوخت در زمستان باید روشن و قابل پیگیری باشد. هنگامی که تصمیمات مربوط به گاز، برق و تولید صنعتی بر یکدیگر تأثیر می گذارد، نمی توان پاسخگویی را بین چندین نهاد پراکنده کرد، بدون اینکه بدانیم کدام نهاد مسئول جمع بندی نهایی و اعلام وضعیت است. هماهنگی بین دستگاه ها ضروری است. اما هماهنگی بدون مسئولیت مشخص می تواند به راحتی در مواقع بحران به انتقال مسئولیت تبدیل شود.
زمستان با وعده ها گرم نمی شود و شبکه برق با تغییر نام بحران از «کمبود تولید» به «مدیریت بار» از محدودیت های واقعی رها نمی شود. مسئله فقط این نیست که چند مگاوات برق داریم یا چقدر گاز در دسترس نیست. سوال این است که آیا سازوکار مشخصی برای توزیع این کمبود، حفاظت از تولید و پاسخگویی به تصمیمات قبل از فرا رسیدن روزهای سرد طراحی کرده ایم یا خیر؟
*اگر پاسخ منفی است، ساده ترین راه همچنان در دسترس است: قطع ارتباط*. اما این بار باید پرسید که چه کسی هزینه این سادگی را خواهد داد؟ شبکه برق، کارخانه ها یا اقتصادی که نمی توانند زمستان دیگری را با همین منطق تحمل کنند؟
مهدی عرب صادق / کارشناس دیپلماسی انرژی
















گفتگو در مورد این post